يالطيف
نقدي از من در لوح چاپ شده است در نقد ـ رمان ـ لبخند مسيح.
به جاي سه روزانه هاي امروز همان نقد را خدمت تان مي آورم. انشالله که مورد تو جه تان قرار بگيرد. کتاب لبخند مسيح اثر سارا عرفاني توسط سوره ي مهر نشر داده شده است و تا به حال هم خوب فروخته است. و اما نقد ـ من:

رمان از زمانِ تولدش دستخوش نقدهای مدعیان بوده است. مدعیانی كه قلم برنداشتهاند تا دو خطی مطلب بنویسند كه خلق الله بدانند عیارِ نویسندگی آقای منتقد در چه حدی است. شاید این نظر كودكانه بیاید، ولی عادتم است كه بسیاری از نظریاتِ كودكانه را دوست بدارم. صفا و صمیمیتی در همین نظرات است كه در سخنان پیچیدهی اهلِ لاف دیده نمیشود. دور نیست اگر بگوییم آثاری مانند رویِ ماهِ خدا را ببوس یا لبخند مسیح مورد توجه خوانندگانِ قرار میگیرند چون دوستداشتنیاند. حالا هی بگو پیرنگِ اثر اِل بود و یا فلان جایش بِل بود. نویسنده یك چیزهایی را نمیداند؛ به قول رهبری میخواهم كه ندانم. (1)
میخواهم لبخندِ مسیح (2) را نقد كنم!
اما چرا من رویِ ماهِ خدا را ببوس را در كنارِ لبخندِ مسیح قرار دادم و شاید هم بالعكس. نه برای ساختار و از این جور چیزهای داستانی، فقط برای این كه احساس میكنم موضوعِ این دو اثر عمیقا به هم شبیهاند. چه دلیلی از این قویتر و متقنتر.
فقط، گیرِ كار این جاست كه لبخندِ مسیح مثلِ رویِ ماهِ خدا را ببوس بنداز نیست.
حالا معلوم شد من یك چیزِ دیگری را هم قبول دارم و آن این كه رمان باید بنداز باشد. اول گفتهی بالایِ خودم را تصحیح كنم. بهتر است بگویم دو اثرِ فوق الذكر دنبالِ یك مقصود میگردند. (این بهتر از این است كه بگویم عمیقا شبیه هم هستند.) قبولكی دارم كه مستور هنرمندانهتر و زیباتر چنین فضایی را تصویر كرده است تا عرفانی. از همین جاست كه دلم غنج میرود برای داستانِ عرفانی و غصه میخورم كه كاش عرفانی یك مقدار مثلِ برداشتنِ روسری نگار در جای جایِ داستان، بعضی ذهنیاتِ خودش را هم برمیداشت تا اثر بیشتر نفس میكشید. هر اثری نیازمندِ اكسیژن برای شخصیتها و فضایش است.
اما مسالهی اصلی همین جاست. مستور قلقلك میدهد یا حداقل این گونه وانمود میكند. كسی كه مسائلِ زیادی برایش حل نشده باشد و هر بار عمری در تجربههای متفاوتی و گاه فراعقلی بگذراند میتواند بروندادِ مَلَستری داشته باشد تا نویسندهای كه در دبیرستانِ شهید مطهری درس خوانده و بعد الهیات با گرایشِ فلسفه را در دورهی آموزشِ عالی گذارنده است. اگر هم نویسنده قلقلكش نیاید باید یك سوالِ جدی را مطرح كند تا قلقلك بدهد.
مستور مهندسی است كه سالها در مجلهی دگراندیشانِ كیان قلم به دست برده است، ولی عرفانی از همان اولش مشكلی برای پرداختنِ نداشته است. این یعنی یك فاجعه برای رماننویس. (این دریافت من است؛ وحی منزل نیست. اگر بخواهی خشمگین شوی، نشان میدهی خیلی این قلم را تحویل گرفتهای.)
امیرخانی میگوید: «كسی كه درد دارد میتواند بنویسد.» (3) نمیگویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازهی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلكه به معنای دقیقتر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. وقتی كه شما به دنبالِ جواب نباشی، نمیتوانی به اندازهی كسی كه دنبالِ جواب است درام بیافرینی. البته جملهی اخیر من متنِ علمیِ قابلِ تدریس نیست، كه اگر چنین باشد باید در مقامِ اثباتِ آن برآیم. اینها تنها كلماتی از زبانِ یك خوانندهی عادیِ رمان است.
آیا این نوشته یك قیاسِ ذوالوجهینِ موجب است بینِ دو اثرِ قابلِ اعتنا؟ نه بابا. این جوریها نیست. فقط گفتنِ این مطلب است كه خواننده مُنگُل نیست. بدتر شد. حالا میپرسی چرا مُنگُل! نویسنده نباید تلاش كند سرِ خواننده كلاه بگذارد. سارا عرفانی نگار كه نیست، هست؟ خوب، نمیتواند نگار را بپروراند. (نه این كه نویسنده باید حتما آنی باشد كه میآفریند. منظورم این نیست.) حالا بگذار بگویم چون شخصیتِ عرفانی با نگار كلی توفیر دارد، كلی زور میزند برای ایجادِ چنین شخصیتی. زور پشتِ زور. پس باید چه كار میكرد؟
هیچی؛ اصلا نباید میرفت سراغِ نگار. باید میرفت پیِ یك آدمِ باورپذیرتر. همین میشود كه داستان شكل نمیگیرد. (به معنای بهتر آن طوری كه من دوست دارم شكل نمیگیرد.) حالا شما هی بگو قلم روان دارد. خوب، داشته باشد. مهم آن چیزی است كه من خواندم. میخواهی بدانی چه خواندم. خواندم:
1. نگار یك لعبتی است كه دومی ندارد. تمام ملت دنبالش هستند. حالا خودِ نكبتش نه اخلاقِ درست و درمانی دارد و نه خیلی ویژگی برجستهای دارد. بالاخره باید یك برجستگی داشته باشد كه همه دنبالش باشند. همه هم برای او سر و دست میشكنند. او در عینِ حال نمیخواهد اسیرِ ساز و كارهای روزمره باشد. توی مملكتی كه هر چه ریخته است دختر، چرا این قدر نگار علاقهمند دارد؟ آدم نمیفهمد. یعنی داستان بهش نمیگوید. نكتهی دیگر در مورد دیگر شخصیتِ دخترِ داستان كه عجیبتر از نگار است. این كه لیلا تهِ تعطیل است. چقدر خوش خوشانش است این دختره؟ مشكلی با دایی هیزش ندارد، یك جورایی آدم احساس میكند بدش نمیآید دلالِ محبتِ دایی زیپبازش باشد. بعد با بهروز ازدواج میكند. در عینِ حال همچنان دوستِ نگار است. نمیدانم همچین موجوداتی بین خانمها هست یا نه!
2. نیكلاس شخصیتی سادهتر از نگار دارد. نگار باز پیچیدگی دارد، ولی نیك این جوری نیست. این البته عیب نیست. ولی برای من حل نشده است كه چه شد نیك احساس كرد باید از نگار در موردِ دین و اعتقادات بپرسد. چه چیز توی نگار دید؟ این توی داستان نیامده است. حالا شاید نویسنده میخواهد ما حدس بزنیم.
3. فصلِ پنجم رمان را اصلا نخواندم. شرمنده. دیگر احساس میكردم دامِ نویسنده خیلی هم خوب پهن نشده بود. مستور كه اصلا دامی نداشت كه پهن كند. امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن كردن بود. آخرش میدیدی همه چیز را خواندهای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است. درست است نگار كلی اشكال دارد، درست است كه آدمی نمیداند چرا عرفانی رمان نوشته است، ولی نگار را دوست داریم. فقط برای این كه صادق است.
4. اثر با استقبال مواجه شده است. دلایلش هم معلوم است. ناشرِ اثر سورهی مهر است، كتاب، خوشخوان است، كمتر از 120 صفحه است، نثر دخترانه و لطیفی دارد، توی دنیای مدرن، طراحی و اسمِ كلاسیك اما بامسما و تر و تمیزی دارد. تازه خودم به خیلیها خواندنش را پیشنهاد میكنم.
5. یادت است گفتم خواننده مُنگُل نیست. یعنی خوانندهی حرفهای منگل نیست. تو نمیتوانی با این روشها سرش شیره بمالی. رمان زمانی تولید میشود كه مثلا نگار عاشقِ نیك شود و نیك هم خودش زن داشته باشد. درام زمانی تولید میشود كه نگار با بهروز یك باركی به خاطر جاذبههای زیادِ همدیگر و ضعف ایمان، دستی به سر و گوش هم بكشند و بعد دیم دام دیرام درام. دیدید درام شكل گرفت!
6. عینِ درامِ رویِ ماهِ خدا را ببوس. همه چیز دارد پخش و پلا میشود و توی این پخش و پلا شدن داستان شكل میگیرد و چقدر هم امیدوارانه تمام میشود. رویِ ماهِ خدا را ببوس بهتر و روشنتر از لبخندِ مسیح تمام میشود، در حالی كه در كلِ لبخندِ مسیح یك تصنعی در عمق مفهومِ انتقالی به مشام میرسد. به قول آقا میرزا جواد آقای ملكی استشمام میشود. یعنی آدمی حدس میزند كه نیك مسلمان میشود. خطِ سیر خطی است.
مُردَم از بس دنبالش بودم. توی تمام این سطور دنبالِ همین كلمه بودم. بشكنی میزنم و ادامه میدهم. همین خطی بودن كلِ چیزی است كه از اولِ این نوشته دنبالش میگردم. در عالَمِ عالِمانِ علوم پایه؛ چه ریاضی، فیزیك، زیستشناسی و شیمی زمانی همهی مشكلات حل شده است كه شما بتوانید آن را خطی كنید. (4) هر چیزی كه خطی بشود حل است. از داخلِ یك سری ویژگیهای شخصیتی خطی، غیرِ خطی بودن استنتاج نمیشود. هر جا كه معادلهی غیرخطی به معنای ریاضی دیدید بدانید كه تعابیر فیزیكی یا شیمایی یا زیستی مساله حل نشده است. لبخندِ مسیح خطیتر از رویِ ماهِ خدا را ببوس است، مسائلش كمتر است. آن چیزی را كه عرفانی میآفریند با شخصیتِ قوی خود تاثیر به سزایی در رمان میگذارد. نمیخواهم بگویم آدمِ معتقد نمیتواند رمان بنویسد، این از آن حرفهای خطرناك است كه علافهای یك فیلسوفِ معاصر بعضی اوقات میخواهند چَه چَه بزنند. فقط میخواهم بگویم آدم بنشیند تفسیرِ خودش از یك واقعه و یا یك سری خلقیات را رمان كند، بهتر است.
اگر خانمِ عرفانی عینِ نگار را در دنیای بیرون به من نشان دهد حاضرم بسیاری از گفتههایم را پس بگیرم و نقدم را متوجهی نحوهی انتقالِ مطلبِ عرفانی بكنم.
______________
1- سخنرانی مقام معظمِ رهبری در دیدار با نخبگان، 6شهریورِ 87
2- میخواهم بگویم لبخندِ مسیح پتانسیل حتی بهتر بودن از رویِ ماهِ خدا را ببوس را دارد.
3- همشهری داستان، شمارهی 1، صفحهی 147.
4- آن، به مساله یا هر حوزهی موردِ مطالعه در هر یك از این علوم برمیگردد.
۱۲ شب شده است. گفت که شب برای آرامش آفریدیم، ولی چه آرامشی، چه کشکی ... اگر آرامش بود بنده علاف نبودم تا این وقت ِ شب بیدار باشم. که چه؟... قرصهایم (این نیم فاصله و بقیهی نیم فاصلههایم تقدیم به مسعود) را بیندازم بالا ساعت ِ یک و نیم. شکمم از تُن ِ ماهی روز ِ جمعه به هم پیچید تا من از قرصها به هم بپیچم.
پیچید، نسخهها را میگویم. راننده اتوبوس من را توی دل ِ اتوبان دیشب انداخت زمین. گفتم اگر الان یکی بزندم دیه ندارد. با یک حیوان فرقی ندارم.
خاصیت ِ من چیست؟ زندگیام چه ارزشی داشت تا الان. یک سری شخصیت هستند که اگر نمیشناختمشان زنده ماندم الکی بود. بیخود نبود که گفت دنیا را آفریدم مگر برای ... یک باری قبلا هم یکی این سوال را پرسید که چرا به دنیا آمدیم؟ چه میشد من گوسفند باشم! چه میشد اگر... حالا نمیگویم آن بنده خدا کی بود که متهم به برهم زدن ِ وحدت نشوم.
الغرض؛ چنان دل و رودهام ریخت توی هم که فقط عق میزدم مایع ِ زردرنگ ِ بدترکیبی را بالا میآوردم. انگاری میخواستم چشمانم را تف کنم وسط ِ کاسهی دستشویی. دهانم را چاک زده بودم و تمام وجود عق میزدم. تمام معدهام داشت میآمد توی دهانم. مایع داشت به رنگ ِ قهوهای در میآمد. نزدیک بود خون بالا بیاورم.
توی تاریکی رفتیم سمت ِ درمانگاه حرم امام خمینی. دکتر هم لختم کرد. نه این که لخت ِ لختم کرده باشد. یعنی چه مگر خودتان ناموس نیستید؟ مگر خودتان برادر پدر نداردید؟ در هر صورت بالاتنهام را زد بالا تا ببیند چه مرگم است. نسخه پیچید.
حالا توی این شرایط میخواهی باز هم بنویسم؟ خیلی پریشانم. از همین قشرق ِ کلماتم پیداست. حالا تا خرخشه نگرفتی تمامش کنم. بالاخره باید این نوشته یک جورایی فرق بکند. خیلی از مهران مدیری نه به خاطر عقایدش که به خاطر ِ ایدههای خلاقانهاش احسنت میگویم. به قول ِ خودش فرق فوکوله هم باید فرق بکنه. یعنی فرق فوکوله.
مطلبی را چندی قبل به نشانی الکترونیکی دفتر ِ آقای مکارم نوشتم که در آن از رویکرد ِ ایشان در کتاب ِ قدیمی مشکلات ِ جنسی جوانان انتقاد کردم. چند روز پیش از طرف ِ دفتر ایشان پاسخی آمد که آن را عینا خدمتان تقل می کنم.
بسم الله الرحمن الرحيم
:: با اهداء سلام و تحيت؛
جواب : آنچه در آنجا نوشته شده نتیجه تجربیاتی است که در اینگونه افراد دیده شده و آنچه شما می گویید ادعای جمعی از روانشناسان و اطبای غربی است که طرفدار اینگونه زشتی ها هستند. خوب است مستقل فکر کنید و دنباله رو آنها نباشید.
همیشه موفق باشید
دفتر آيت الله العظمی مکارم شيرازی: / بخش استفتاءات
از نحوه ی پاسخ گویی دفتر ایشان زیاد لذت نبردم. احساس می کنم برای جواب ِ به یک سوال و یا انتقاد از روش های دیگری هم می توان بهره گرفت. نیاز نیست برای پاسخ گویی خواننده را به وابستگی متهم کرد. در حالی که به نظر ِ من این وابستگی خیلی هم نمی تواند بد باشد. بالاخره اطبای غربی و روانشناسان نمی توانند جز ِ انسان های هوسران آن جامعه باشند.
اگر قرار است نوشته ای بر اساس تجربه ی بعضی افراد صائب باشد، چرا نوشته ی دیگری از تجربیات بعضی از افراد دیگر که خلاف استدلالت آقایان باشد نباید صائب باشد؟ اگر تجربه برای نوشتن ِ یک کتاب آن هم برای یک عالم دینی معرفت بخش است، به چه دلیل همین تجربه برای فلان طبیب ِ غربی معرفت بخش نباشد؟نکند جنس تجربه ها فرق می کند؟!
وظیفه ی ما چیست؟ نسل ِ ما چه کار باید بکند؟ از میان ِ این سخنان کدام را برگزیند؟ مهمترین چالش همین است. بحث ِ سر ِ حلال و حرام بودن ِ یک عمل نیست. حداقلش این است که آدمی تعبدا مساله را می پذیرد. و این نوع پذیرش عقلانی هم هست. اگر قرار باشد مساله ای را تعبدا بپذیرم بهتر است از اهل بیت پذیریم. در این شکی نیست. منتها سوال اساسی این جاست که چرا بعضی از علمای ما روش ِ غلطی را برای اثبات ِ سخنان اهل بیت برمی گزینند؟
از همین جاست که مشکل سر بر می آورد. جوانان ِ مخلص و فداکار ِ زیادی بودند که در جبهه ها جنگیدند، بعضا جانباز هم شدند و حتی بارها تا مرز ِ شهادت هم پیش رفتند، ولی چرا بسیاری از همینان منتقد ِ احکام و نظریات ِ اسلام شده اند.
مطمئنا مشکل ایمان یا کمبود ِ اخلاص نداشتند. دلشان هم پاک بود. بالاخره کسانی بودند که جان شان را دست شان گرفته بودند و در میدان ِ حرب به مبارزه می پرداختند. مثال ِ چنین شخصیت هایی بسیار فروان در آدم های مشهور امروزی که مورد تکریم محافل غربی هستند را می شناسیم. چرا این گونه شدند.
یادم می آید پارسال حوالی اسفندماه در دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران توی امیرآباد با محمد حبیبی و مسعود گروسیان در باره ی موضوعات ِ مختلف هم صحبت شده بودیم. یادم می آید که بحث ِ امیر عبدالهی پیش آمد. البته این بحث ِ بین ِ من و محمد بود؛ وگرنه یادم می آید در آن لحظات مسعود گرم ِ صحبت با موبایل بود. اتفاقا همان روز با امیر توی امیر کبیر هم قرار داشتیم. محمد قصه ی امیر و این که می خواهد فلسفه ی علم بخواند را تحلیل می کرد. (امیر عبدالهی از بچه های گل ِ روزگار و از دانشجویان ِ مستعد ِ فیزیک بود که به علت سرخوردگی از جو حاکم بر فیزیک از این رشته کند و رفت سراغ ِ فلسفه ی علم و نتیجه آن چرخش این شد که این روزها دارد ارشد فلسفه ی اخلاق توی قم را مورد مطالعه قرار می دهد.) الغرض؛ به محمد گفتم:
"همیشه هوش، استعداد، انگیزه و حتی اخلاص همه ی مشکلات ِ آدم را حل نمی کند. یعنی ممکن است آدمی حائز همه ی این ها باشد ولی به بیراه برود."
محمد هم حرفم را تایید کرد. حالا منظورم شخص ِ امیر نبود و کلا گفتم. دارم می بینیم آدم هایی که همه ی این ها را دارند و راهشان دارد کج می شود. فقط به خاطر ِ نبود دانش. یا آن چیزی که می شود بهش بصیرت هم گفت. وقتی بصیرت نباشد راه گم می شود و چه بسا همان هوش و انگیزه و اخلاص بشود بلای ِ آدم. افرادی رفتند توی جبهه جنگیدند و امروز در همان صف و دسته ای رفتند که روزگاری خودشان بر علیه آن داشتند می جنگیدند. نمی دانم این تیتر تضاد با خویشتن را کجا دیدم ولی به نظرم خیلی با مسما آمد.
مشکل همه ی ما اهم از دانشجو و طلبه و جوان و مرجع تقلید و مجتهد و آیت الله همین است. همین که فکر می کنیم خیلی چیزها را فهمیدم و توانایی حلاجی همه چیز را داریم. از همین روی فقط به واسطه ی فقه خواندن و اصول فراگرفتن و تفسیر پاس کردن می شویم انسان ِ متقی و عمرا دیگر مشکلی نیست که نتوانیم حلش کنیم. و از همین روی برای خودمان حاشیه ی مقدسی می سازیم. (مصداق ِ عینی اعتراض من برمی گردد به همین جریان ِ انتخابات و این که نفهمیدم چرا صندوق را می برند توی اتاق ِ کار و کنار ِ رختخواب مرجع تقلید تا رایش را بیاندازد. مگر او چه فرقی با بقیه ی مردم دارد؟ خدا عمر بدهد به رحیم پور. یک حرفی زد باید با آب طلا در ِ مدرسه ی فیضیه ی قم بنویسند: عالم دینی مصونیت ِ بیشتر ندارد مسولیت بیشتر دارد.)
راحت می گویم که شاید بالغ بر ۷۰ درصد آن چه من از دین فهمیدم اشتباه است. یعنی ممکن است اشتباه باشد. همین باعث می شود که بر اساس یک تناقض و یا یک شبهه بنیان ِ فکری من نرود روی هوا. به همین دلیل که درصدی فکر کنم دارم اشتباه فکر می کنم و یا این طرز ِ تفکرم اشتباه است. وای به حال ِ روزی که آدم فکر کند هر چه می اندیشد درست است و بنیان هایش خدشه دار نیست.
یادم می آید روزی به یکی از همین جوان هایی که خیلی به خامنه ای انتقاد می کرد گفتم:
"آیا مساله ی ولایت فقیه را توانستی برای خودت حل کنی؟"
خیلی سریع گفت که بله و با خود ِ قضیه مشکلی ندارد. تبسمی کردم و خیلی لطیف گفتم:
"خوش به حالت. چون من هنوز نتوانستم مساله ی ولایت فقیه را برای خودم حل کنم. اگر هم فکر کنم من الان ولی فقیه را قبول دارم توهم زدم. چون هنوز خود ِ قضیه برای من روشن نیست."
البته من خودم یادم نمی آید به خامنه ای انتقادی کرده باشم و اتفاقا قبولش دارم. منتها مساله این است که احساس می کنم بدتر از ولایت فقیه من توی خداشناسی ِ شیعه مانده ام چه رسد به باقی قضایا ...
همه ی بحث ِ من این است که اگر امروز از یک کتاب ِ مرجع تقلید ِ خودم برگردم خیلی بهتر است از این که فردا روزی منتقد ِ همه ی اجزای اسلام شوم و دین ِ خدا را به سخره بگیرم. شایدم این کتاب واقعا برگشتن داشته باشد؛ یعنی حق این باشد که من قبولش نداشته باشم.
تقدس ِ آدم ها، فلان عالم یا فلان ملا چنین مشکلاتی را در پی دارد. با یک شبهه آدم بیچاره می شود. یکی به من می گفت که رهبر آن تقدس سابقش را برایم ندارد. من هم گفتم:
"مقصر خودت بودی که برای این بنده خدا تقدس ایجاد کردی."
سر ِ همین قضیه هاله ی نور و این ماجراها من انتقادم به شخص آیت الله جوادی آملی برمی گشت. حالا بعضی ها ممکن است بگویند:
"اِه، ... خجالت نمی کشی به آقای جوادی تعرض می کنی!"
خوب، طرف آقای جوادی باشد. عالم ِ الهی و ربانی باشد. ولی توی این دنیا در اشتباهات ِ مردان ِ بزرگ چیزهایی دیدم که آدم می ماند. خیلی از کسانی که مقابل ِ علی جنگیدند از شخص ِ پیامبر اکرم لقب گرفته بودند. حالا آقای جوادی که از شخص ِ پیامبر درجه نگرفته است. (شایدم گرفته باشد و ما بی خبر باشیم، چون خیلی آدمِ کاردرستی است.)
نمی خواهم شبیه سازی کنم. این کار را اشتباه می دانم. این که بگویم فلانی طلحه است و آن یکی زیبر است. چنین مصداق یابی را اشتباه می دانم. ولی می توان تاریخ را خواند و شبیه یابی و نه شبیه سازی کرد. اگر تاریخ را بخوانی می فهمی برای هیچ کسی نباید تقدس سازی کنی. همین که تقدس ایجاد کردی بیچاره ای. دکتر سروش جمله ای دارد که می گوید ایدولوژی حجاب است. من تا یک جایی این حرف را قبول دارم. نمی دانم دکتر سروش به چه مقصودی این حرف را زد ولی احساس می کنم از نقطه عزیمت ِ جالبی به مساله نگاه کرد. تقدس برای شخصیت هایی که ممکن است اشتباه کنند، (به نظر ِ من مثل ِ آقای جوادی در قضیه هاله ی نور) عذاب ِ دردناکی است. زیرا وقتی آن فردی که شما برایش تقدس قائل شدی می زند به خاکی و شما هم همراه ِ او می زنی به خاکی. یک دفعه می بینی پشت ِ مرجع ِ تقلیدی مثل ِ عمر سعد ایستاده ای و داری سرِ حسین را می بری.
توی انقلاب ِ ما هم همین اتفاق روی داد. مرجع ِ تقلید در حد میلیون مجتهد داشتیم که می خواست علیه خمینی کودتا کند.
دین، نماز، روزه، انفاق، حج، جهاد و ... هیچکدام ملاک نیست. یادم باشد که من می توانم نماز بخوانم، جهاد کنم، طرفدار ِ عدالت باشم، روزه بگیریم، با اخلاق و بو به قول ِ خودم با تقوا باشم، ریش بگذارم، روزی ده ساعت هم تفسیر ِ قرآن درس بدهم، ساده زیست باشم ... ولی در عین حال احمق و منافق باشم.
نه درد ِ خالی مشکل را حل می کند و نه فضل ِ خالی. خیلی از علمای ما امروز روز فقط فضل دارند، خیلی از جوانان هم فقظ صادقند و درد دارند ... باید هم درد داشت و هم فضل؛ مثل ِ مطهری.
All Rights Reserved. Powered by Blogfa.com.Theme design by mgarousian.com